نمیدونم
من بیش از حد لوس و احساسی و پرتوقع ام یا اینکه چون بقیه ی بچه ها واقعا عمق حرفامو نمیفهمن اینطور قضاوت میکنن
بهر حال وقتی از غصه ی روابط عاطفیم و کم کاری و کم توجهی مامان بابا گفتن یکم درک کردن و بیشتر از من دلشون پر بود و از خودشون گفتن و فرمودن من یکم باید بزرگ و مستقل بشم!خخخ
بهر حال قهرم جواب داده بود
موقعی که وسایلمو جمع کردم که برم خونه ی مادر
به بابا گفتم حداقل یه خبر از قبول شدن یا نشدنم میگرفتین که خودم از زووورلجم براتون نصف شب پیام ندم بگم نگران نباشین رفتم و اومدم و موفق شدم!
باز دم دوستام گرم بیشتر از شماها خبر گرفتن، اونوقت میگین چقدر همش هوای دوستاتو داری!
موقع حدافظی نمودن هم گفتم خلاصه همیشه بچه ها نیستن که پدر مادراشونو فراموش میکنن و تنها میذارن خیلی وقتا هم مامان باباها بیخیال بچه هاشونن....
از اون به بعد بود که تازه یادشون افتاد چرا من همش خونه نیستم و باید برگردم خونه
مامان با مادر حرف زده بود و از من گله کرده بود چرا رفتم
مادر هم به پشتوانه ی من باهاش صحبت کرده بود که آخه جوون اند مامان، باید دل به دلشون بدی هواشونو داشته باشی این چه وضع ننه بابا بودنتونه راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 197
تاريخ: سه
شنبه
7 دی
1395 ساعت: 3:15