راز نویس!

خرید بک لینک
نمیدونم من بیش از حد لوس و احساسی و پرتوقع ام یا اینکه چون بقیه ی بچه ها واقعا عمق حرفامو نمیفهمن اینطور قضاوت میکنن بهر حال وقتی از غصه ی روابط عاطفیم و کم کاری و کم توجهی مامان بابا گفتن یکم درک کردن و بیشتر از من دلشون پر بود و از خودشون گفتن و فرمودن من یکم باید بزرگ و مستقل بشم!خخخ بهر حال قهرم جواب داده بود موقعی که وسایلمو جمع کردم که برم خونه ی مادر به بابا گفتم حداقل یه خبر از قبول شدن یا نشدنم میگرفتین که خودم از زووورلجم براتون نصف شب پیام ندم بگم نگران نباشین رفتم و اومدم و موفق شدم! باز دم دوستام گرم بیشتر از شماها خبر گرفتن، اونوقت میگین چقدر همش هوای دوستاتو داری! موقع حدافظی نمودن هم گفتم خلاصه همیشه بچه ها نیستن که پدر مادراشونو فراموش میکنن و تنها میذارن خیلی وقتا هم مامان باباها بیخیال بچه هاشونن.... از اون به بعد بود که تازه یادشون افتاد چرا من همش خونه نیستم و باید برگردم خونه مامان با مادر حرف زده بود و از من گله کرده بود چرا رفتم مادر هم به پشتوانه ی من باهاش صحبت کرده بود که آخه جوون اند مامان، باید دل به دلشون بدی هواشونو داشته باشی این چه وضع ننه بابا بودنتونه راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 197 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 3:15

مصوم... حالش خرابه دلتنگی بهش غلبه کرده وقتی فهمیدم تمام این پنج ماهی که ترغیبش کرده بودم از رضا دوری کنه دوری کرده اما همممش چت های قبلی و حتی مکالمات چند سال پیششون رو گوش میکرده حس روانی شدن بهم دست داد، با خودم گفتم خدا لعنتم کنه ازش دورش کردم دلسرد شه خوب بشه اونم ادای خوب بودن درآورد نفهمیدم داغون تر شده :| میگه تو شرایط بدی رضا رو تنها گذاشتم و نباید میذاشتم و مشکل رضا و... از نظر من حرفای رضا بهونست و مزخرفه و الکیه ولی توجیح کردنای معصوم و دل دادگیش و... نمیفهمم ناراحتم میترسم من احساساتم خشکیده باشه و نفهممش از طرفی هم میدونم ته این احساسات له شدن تمام و کمال مصومه امیدوارم رضا همون شاهزاده ی تصورات مصوم باشه امیدوارم این همه سال اشتباه نکرده باشه امیدوارم رضا حداقل دوسش داشته باشه... من یه جنگجوی عجول و بی کله ام زود دل به دریا میزنم اوضاعو تغییر بدم بخصوص برای یه مرد نشستن و دست روی دست گذاشتن و تردید و دوراهی موندن رو نمیپسندم مرد باید خیلی مدیر و توانا باشه این قانون نانوشته از کجا در ذهن حک شده رو نمیدونم فقط میدونم یه جای کار رضا در رابطه با معصوم میلنگه و اصلا توجیحات راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 192 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 3:15

الان یهویی به اندازه همه ی ترم های پشت سر گذاشته استرس دارم و فهمیدم چقدر وقت تلف کردم و درس نخوندم الان یهویی فهمیدم که درس مقدمه هوافضا رو باید همون ترم های اول، حتی اگه هیچی نمیدونستیم برامون ارائه میدادن و خیییلی زودترتر میگرفتم که زودتر این شور و شوق تحصیلی به اعماق ته من برسه و بدونم ای جااان چی دارم میخونم و نباید وقتم برای پاس کردن دوباره ی واحدهای عمومی و پایه ی مسخره میگذشت باید میدونستم چی رو واسه ی چی دارم میخونم باید هدفمند تر میخوندم که الان مث احمق ها کتاب های ترم های قبلمو به سختی پیدا نکنم و باز مرور کنم بی دلیل... و یهویی فهمیدم همه مشتاقانه منتظر فارق التحصیل شدن اینجانب اند و بیشتر از خودم امارمو دارن و من در ایده ال ترین شرایط حداقل 3 ترم دیگه باید بخونم و این ینی 9 یا 10 ترمه شدن و یعنی فاجعه و ینی اینکه خییییلی بده ادم بی تجربه باشه و اطرافیاش از خودش بی تجربه تر و هیشکی نباشه بهت بگه اخه گوگولی ترس نداره دانشگاه رفتن ترم اول بجا 20 واحد 13 واحد نگیر ترم دو باز همین غلطو نکن ترم سه مشروط نشو... اصن درس خوندن اینجوریه تو چه غلطی داری میکنی با این وضع؟ و هم اکنون ه راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 3:15

باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشن تو همونی که میگفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که میگفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه... باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه اشنا شه با غریبه مهربون شه تو همونی که میگفتی... #شادمهر-باور باز روی آهنگ قفلم و مقصر مرجانه! داشتم باهاش صحبت میکردم که انگار منتظر یه پیش زمینه بود میانبر بزنه و برسه به موضوعی که داشت خفش میکرد تا درد و دل کنه... میگه میخوام ازش انتقام بگیرم! میگه مدتهاست دارم به یه نقشه ی توپ فکر میکنم! میگه رو مخمه نمیتونم بیخیال شم میگه گند زده به خودم و احساساتم میگه همش خوابشو میبینم همش جلوی چشمامه حق من نبود بعد از 7 سال این کار رو کنه میگه تقصیر مامانش بود میگه... باورم نمیشه دوساله که خودش عروسی کرده و سرخونه زندگیشه و چهارپنج ماهی هم مبشه که اون عقد کرده نزدیک عقد مرجان که بود باور نمیکرد واقعا داره ازدواج میکنه انتظار داشت بعد از اون همه سال باز هم به پاش بشینه و هممون میدونستیم که اخرش چیزی نیست پس ازدواج کرد و رفت... میدونستم هرازگاهی بعد از ازدواجش هم باهاش ارتباط داشت راز نویس!...

ما را در سایت راز نویس! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 219 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 3:15

صفحه بندی